سخنان بزرگان ادبیات فلسفه علم و... که هر کدام یک دنیا راز است برای عبرت گرفتن و
 

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید . . . . .                .نلسون ماندلا

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط داود  | 

ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺁﺩﻡ ﻋﺠﯿﺐ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﮑﯽ ﺑﻬﺶ ﮔﯿﺮ ﺑﺪﻩﺍﺯﺵ ﺑﭙﺮﺳﻪ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯼ ؟ ﮐﯽ ﻣﯿﺎﯼ ؟ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﻧﻪ !!

ﺭﺳﯿﺪﯼ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻥﻫﻮﺍﺳﺮﺩﻩ ﻟﺒﺎﺱ ﮔﺮﻡ ﺑﭙﻮﺵﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﻮﻥﺣﺘﯽ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﻬﺮ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﻬﺮ ﮐﻨﯽﻧﺎﺯﺗﻮ ﺑﮑﺸﻪﻧﺼﻔﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﻬﺖ ﺍﺱ ﺑﺪﻩﺑﺪﻭﻧﯽ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺎﺷﻢ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺗﻪ …

 ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﺎﺷﻪ ، ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻪ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ …

ﺁﺩﻡ ﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﯿﺎﺭﻩ ، ﻫﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺧﻮﺑﻪ ﻭﻟﯽ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ ، ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ …

 ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺁﺩﻡ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﻪ ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﺸﻨﻮﻩ ، ﯾﻪ ﺣﺴﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﻪ …

 ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺁﺩﻡ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﮑﯽ ﻣﻬﻢ ﺑﺎﺷﻪ …

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط داود  | 

آنهایی که بی عاطفه هستند روزگاری بسیار عاشق بودند
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط داود  | 

دل تنگم...

حالم روبراه نیست....

میپرسید چرا...؟

نمیدونم......

یادم نمیاید برا چی باید دل تنگ باشد برا چی خوشحال....

حتی نمیدونم چی رو باید فراموش کنم چی رو درس عبرت چی رو خاطره....

برا چی بخندم برا چی بغض کنم ؟ برا چی بخندم ؟

خنده........شادی .........از ته دل شاد بودن..........؟

اینا حرفا چیند دارم مینویسم؟

شرمنده...میخواستم یه دفعه از دلم بگم.

چی بگم...............؟

شما ؟

چی داری بگی؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط داود  | 

سلام بعد دو سال دوباره برگشتم مطلب بگذارم تشکر از همه دوستان که تو این مدت یه سری به وبلاگ زدند
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط داود  | 

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

 

 در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

 

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :

" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط داود  | 

نكته هايی از دالائی لاما

 

با دنيا و زندگي زميني بر سر مهر باش

وقتي چيزي را از دست دادي، درس گرفتن از آن را از دست نده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط داود  | 

نان حلال ، نان حرام

 این جملات جالب را بخوانید و به آنها اندیشه کنید:

نان حلال خيلي خيلي خوب است. من نان حلال را خيلي دوست دارم. ما بايد هميشه دنبال نان حلال باشيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط داود  | 

یک ضرب المثل قدیمی آلمانی می گوید:

 

" گاری که سر بالا می رود ، اسب ها همديگر را گاز می گیرند "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط داود  | 

لویی فردینان سلین:

 

هرگز فوراً بدبختی کسی را باور نکنید، بپرسید که می تواند بخوابد یا نه؟

اگر جواب مثبت باشد، همه‌ چیز روبراه است. همین کافی است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط داود  | 

چرچیل:

 

بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمق ها درست می گویند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط داود  | 

دکتر علی شریعتی:

 

همه بشرند اما فقط بعضی ها انسـان اند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط داود  | 

جملاتی ماندگار از سهراب:

 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی ...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط داود  | 

کلامی از شیخ بهایی:

 

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:

اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !

اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !

اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !

اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !

اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !

اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !

اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !

و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط داود  | 

در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند...

امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است : 


هیچ کس زنده نیست ... همه مردند !
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط داود  | 

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتماً. چه سوال؟

- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط داود  | 

روزی پس از خروج از فرودگاه، به انتظار تاکسی ایستاده بودم که راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت:

لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید...

سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت:  لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید!

بر روی کارت نوشته شده بود:

در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم  !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط داود  | 

مرد که خیلی تعجب کرده بود

میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط داود  | 

ازدکمه “اینتر”، رفیق روزهای عصبانیتمان ممنونیم

که زیر بار سخت ترین ضربات دست ما، صداش در نمیاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط داود  | 

ازدکمه “اینتر”، رفیق روزهای عصبانیتمان ممنونیم

که زیر بار سخت ترین ضربات دست ما، صداش در نمیاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط داود  |