سخنان بزرگان ادبیات فلسفه علم و... که هر کدام یک دنیا راز است برای عبرت گرفتن و

منتظر نمان پرنده ای بیاید و پروازت دهد،

در پرنده شدن خویش بکوش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط داود  | 

 قطار میرود تو میروی.

تمام ایستگاه ها نیز میروند

و

من چه ساده ام که سال های سال کنار این قطار رفته،به انتظارنشسته ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته، تکیه داده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط داود  | 

قرار نبوده تا نم باران زد دستپاچه شویم و

زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم

که مبادا مثل کلوخ آب شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط داود  | 

به دروغ گفته ام



به خوابم می آیی !



تا چشمانم دمی پلک بر هم بگذارند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط داود  | 

اخلاق، مهمترین درس است؛ هر چند دستمزد آن گران باشد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط داود  | 

بزرگی مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردان خرد آشكار می شود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط داود  | 

کدام خیابان را بگردم ؟ کدام کوچه را ؟ بر کوبه ی کدام در بکوبم تا بر چارچوبش ظاهر شوی تو ؟

و بازم بشناسی مرا از من به آغوشم بگیری و

نپرسی هرگز که چه به روزگارم آورده است روزگار بی تو ماندن های بسیار !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط داود  | 

 از دیگران شکایت نکن، خودت را تغییر بده؛

برای محافظت از پای خود؛ پوشیدن یک دمپایی؛

آسان تر از فرش کردن کل زمین است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط داود  | 

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد. باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد.

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست. با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط داود  | 

اگر هیچوقت بعد از هر لبخندی خدا را شکر نمیکنید حقی نخواهید داشت بعد از هر اشکی از او گله مند باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط داود  | 

یعقوب یادم داده است ، دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است از دیدن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط داود  | 

هنوز هم گاهی دلتنگ میشوم،

نه برای تو ...

برای آن کسی که فکر میکردم تو بودی..

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط داود  | 

خطا کردن یک کار انسانی است اما تکرار آن یک کار حیوانی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط داود  | 

هرکس برای دفاع از حقش برخواست ،تو هم برخیز اگر بنشینی حق را تنها رهاکرده ای نه بپاخواسته را.

 

 ابراهام لینکلن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط داود  | 

به چشمهایت بگو نگاهم نکنند بگو وقتی خیره ات می شوم سرشان به کار خودشان باشد ! نه که فکر کنی خجالت میکشم ، نه ! حواسم نیست عاشقت می شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط داود  | 

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط داود  | 

دلم بهانه ای میخواهد برای ادامه زندگی…

...

...

مثل یک بوسه عاشقانه که یادم بیاورد هنوز زنده ام !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط داود  | 

زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا موکول کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط داود  | 

دلمان خوش است که مینویسیم ... و دیگران می خـوانند ... و عده ای می گویند ؛ آه چه زیبا و بعضی اشک می ریـزند ... و بعضی مـی خندنـد ...

دلمان خـوش اســت ... ! به لذت هـای کوتـاه ... به دروغ هایی که از راســت ... بـودن قشنــگ تـرند ... به اینکـه کسی برایمــان دل بســوزاند ... یـا کسـی عاشقمان شود ... با شـاخه گلی دل می بنـدیـم ...

دلمــان خـوش می شــود ... به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی ... و وقتی چیـزی مـطابـق مــیل مــا نبــود ... چقدر راحـت لگد می زنیـــم ... و چــه ســاده می شـکنیم ... همـه چیـز را ....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط داود  | 

 

پاييز ؛ آرام آرام قد مى كشد اما هنوز بوى بهار مى آيد از كوچه اى كه تو در آن مرا بوسيدى..

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط داود  |