|
|
|
|
|
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
نكته هايی از دالائی لاما
با دنيا و زندگي زميني بر سر مهر باش وقتي چيزي را از دست دادي، درس گرفتن از آن را از دست نده. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
نان حلال ، نان حرام این جملات جالب را بخوانید و به آنها اندیشه کنید: نان حلال خيلي خيلي خوب است. من نان حلال را خيلي دوست دارم. ما بايد هميشه دنبال نان حلال باشيم. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
یک ضرب المثل قدیمی آلمانی می گوید:
" گاری که سر بالا می رود ، اسب ها همديگر را گاز می گیرند " |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
لویی فردینان سلین:
هرگز فوراً بدبختی کسی را باور نکنید، بپرسید که می تواند بخوابد یا نه؟ اگر جواب مثبت باشد، همه چیز روبراه است. همین کافی است! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
چرچیل:
بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمق ها درست می گویند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
دکتر علی شریعتی:
همه بشرند اما فقط بعضی ها انسـان اند ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
جملاتی ماندگار از سهراب:
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
کلامی از شیخ بهایی:
آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا: اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است ! اگر کم کار کند، میگویند تنبل است ! اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند ! اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است ! اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است ! اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست ! اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است ! و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین ! لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد و جز از خداوند نباید از کسی ترسید. پس آنچه باشید که دوست دارید. شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند... امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است : هیچ کس زنده نیست ... همه مردند ! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی پس از خروج از فرودگاه، به انتظار تاکسی ایستاده بودم که راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید... سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید! بر روی کارت نوشته شده بود: در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم !!! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
ازدکمه “اینتر”، رفیق روزهای عصبانیتمان ممنونیم که زیر بار سخت ترین ضربات دست ما، صداش در نمیاد! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
ازدکمه “اینتر”، رفیق روزهای عصبانیتمان ممنونیم که زیر بار سخت ترین ضربات دست ما، صداش در نمیاد! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
یه آدمایی هستن نه میشه درکشون کرد نه میشه ردشون کرد همینطوری تو زندگیتن…. زل میزنن به آرامشت؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
دروغگو آدم بدی نیست , چون میداند حقیقت تلخ است لذا باعث اوقات تلخی مردم نمی شود! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
. . خدایا آخرش نفهمیدم اینجایی که هستم ، تقدیر من است یا تقصیر من !؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
ظهر یکی از روزهای رمضان بود ....حسین حلاج همیشه برای جزامی ها غذا می برده و اون روز هم ...داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت .... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 6:0 قبل از ظهر توسط داود
|
|
||