سخنان بزرگان ادبیات فلسفه علم و... که هر کدام یک دنیا راز است برای عبرت گرفتن و

در آینه مردی دارد بغض می کند بیایید بغلش کنید

به او بگویید همه چیز درست می شود دلش می خواهد کمی دروغ بشنود

آینه را پایین تر نصب کنید گمانم دیگر به زانو در آمده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط داود  | 

* بوی پاییـــز می آید! بوی دلتنگـی های بیشتر...

ﺑﻮﯼ ﺩﻟﺴﺮﺩﯼ ، ﺑﻮﯼ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼ ﻧﺪﯾﺪﻩ، ﺑﻮﯼ ﻋﺸﻖ...

ﻣﺴﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ، ﺑﻮﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ، ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻦ!!

بوی ماضی هایی که هیچوقتــ حـال نشد و همیشه استمـراری بود !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط داود  | 

 

هیچ کس متوجه نمی شود که برخی از افراد چه عذابی را تحمل میکنند تا "آرام" و "خونسرد" به نظر بیایند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط داود  | 

 از یه جایی به بعد باید تقدیر رو گذاشت کنار و

رفت دنبال تغییر...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط داود  | 

اینکه دوستم داشته باشی مثل این است که

عابری در پیاده رو ناگهان در آغوشم بگیرد

همین قدر بعید…همین قدر ممکن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط داود  | 

من به "فاحشگی" زنانی که هر شب تن خور را میفروشند کمتر اعتقاد دارم!

میدانی فاحشه  واقعی کیست؟... فاحشه مردیست که عفت دختری را به جرم سادگی لکه دار میکند و کمی آنطرفتر به او تهمت هرزگی میزند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط داود  | 

خدایا دلتنگتم .بیشتر از هر زمان دیگری.

شاید برای هزارمین بار است که این جمله را میگویم .

کاش از این همه دلتنگی خسته نشده باشی. دلم تو را میخواهد. خدایا کاش تو هم مرا بخواهی .

خدایا منو به واقعیات زندگیم دلخوش کن .

خسته ام از رویاهایی که هرگز رنگ واقعیت نمیگیرند.خسته ام از خودم.

خدایا دلتنگم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط داود  | 

 

خوش بحال اون روزایی ک فکر میکردم، تنهایی یعنی

وقتی که فقط کسی خونه نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط داود  | 

تنها باشی...

روز تعطیل باشد غروب باشد باران ببارد...

احساس میکنی بلاتکلیف ترین آدم دنیا هستی. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط داود  | 

در خواب دیدم که تو را گرفته ام!..

فدایت شوم،

 من به گرفتن دستهایت هم در واقعیت قانعم..!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط داود  | 

ﺍِﻧــﻘـﺪ ﺍَﻟــــﮑﯽ ﺧﻨﺪﯾدم ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺍﺳﺘـــکی ﻧﺎﺭﺍحتم ﻫﯿﺸﮑﯽ ﺟـِﺪﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿـﺮﻩ.... !
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط داود  | 

در آغوش خدا گریستم تا نوازشم کند. پرسید:فرزندم پس حوایت کو؟

اشک هایم را پاک کردم و گفتم: در آغوش آدم دیگریست…

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط داود  | 

مادر کودکش را شیر می دهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن می آموزد وقتی کمی بزرگتر شد ... کیف مادر را خالی می کند تا بسته سیگاری بخرد بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود وقتی برای خودش مردی شد پا روی پا می اندازد و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید : عقل زن کامل نیست ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط داود  | 

 

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید . . . . .                .نلسون ماندلا

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط داود  | 

ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺁﺩﻡ ﻋﺠﯿﺐ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﮑﯽ ﺑﻬﺶ ﮔﯿﺮ ﺑﺪﻩﺍﺯﺵ ﺑﭙﺮﺳﻪ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯼ ؟ ﮐﯽ ﻣﯿﺎﯼ ؟ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﻧﻪ !!

ﺭﺳﯿﺪﯼ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻥﻫﻮﺍﺳﺮﺩﻩ ﻟﺒﺎﺱ ﮔﺮﻡ ﺑﭙﻮﺵﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﻮﻥﺣﺘﯽ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻗﻬﺮ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﻬﺮ ﮐﻨﯽﻧﺎﺯﺗﻮ ﺑﮑﺸﻪﻧﺼﻔﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﻬﺖ ﺍﺱ ﺑﺪﻩﺑﺪﻭﻧﯽ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺎﺷﻢ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺗﻪ …

 ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﺎﺷﻪ ، ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻪ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ …

ﺁﺩﻡ ﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﯿﺎﺭﻩ ، ﻫﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺧﻮﺑﻪ ﻭﻟﯽ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ ، ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ …

 ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺁﺩﻡ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﻪ ﺣﺮﻓﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﺸﻨﻮﻩ ، ﯾﻪ ﺣﺴﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﻪ …

 ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺁﺩﻡ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﮑﯽ ﻣﻬﻢ ﺑﺎﺷﻪ …

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط داود  | 

آنهایی که بی عاطفه هستند روزگاری بسیار عاشق بودند
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط داود  | 

دل تنگم...

حالم روبراه نیست....

میپرسید چرا...؟

نمیدونم......

یادم نمیاید برا چی باید دل تنگ باشد برا چی خوشحال....

حتی نمیدونم چی رو باید فراموش کنم چی رو درس عبرت چی رو خاطره....

برا چی بخندم برا چی بغض کنم ؟ برا چی بخندم ؟

خنده........شادی .........از ته دل شاد بودن..........؟

اینا حرفا چیند دارم مینویسم؟

شرمنده...میخواستم یه دفعه از دلم بگم.

چی بگم...............؟

شما ؟

چی داری بگی؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط داود  | 

سلام بعد دو سال دوباره برگشتم مطلب بگذارم تشکر از همه دوستان که تو این مدت یه سری به وبلاگ زدند
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط داود  | 

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

 

 در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

 

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :

" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط داود  | 

نكته هايی از دالائی لاما

 

با دنيا و زندگي زميني بر سر مهر باش

وقتي چيزي را از دست دادي، درس گرفتن از آن را از دست نده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط داود  |