X
تبلیغات
جملات پند آموز ادیبان فیلسوفان وحکیمان
سخنان بزرگان ادبیات فلسفه علم و... که هر کدام یک دنیا راز است برای عبرت گرفتن و

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

 

 در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

 

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :

" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط داود  | 

نكته هايی از دالائی لاما

 

با دنيا و زندگي زميني بر سر مهر باش

وقتي چيزي را از دست دادي، درس گرفتن از آن را از دست نده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط داود  | 

نان حلال ، نان حرام

 این جملات جالب را بخوانید و به آنها اندیشه کنید:

نان حلال خيلي خيلي خوب است. من نان حلال را خيلي دوست دارم. ما بايد هميشه دنبال نان حلال باشيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط داود  | 

یک ضرب المثل قدیمی آلمانی می گوید:

 

" گاری که سر بالا می رود ، اسب ها همديگر را گاز می گیرند "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط داود  | 

لویی فردینان سلین:

 

هرگز فوراً بدبختی کسی را باور نکنید، بپرسید که می تواند بخوابد یا نه؟

اگر جواب مثبت باشد، همه‌ چیز روبراه است. همین کافی است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط داود  | 

چرچیل:

 

بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمق ها درست می گویند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط داود  | 

دکتر علی شریعتی:

 

همه بشرند اما فقط بعضی ها انسـان اند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط داود  | 

جملاتی ماندگار از سهراب:

 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی ...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط داود  | 

کلامی از شیخ بهایی:

 

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:

اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !

اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !

اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !

اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !

اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !

اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !

اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !

و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط داود  | 

در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند...

امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است : 


هیچ کس زنده نیست ... همه مردند !
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط داود  | 

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتماً. چه سوال؟

- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط داود  | 

روزی پس از خروج از فرودگاه، به انتظار تاکسی ایستاده بودم که راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت:

لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید...

سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت:  لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید!

بر روی کارت نوشته شده بود:

در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم  !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط داود  | 

مرد که خیلی تعجب کرده بود

میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط داود  | 

ازدکمه “اینتر”، رفیق روزهای عصبانیتمان ممنونیم

که زیر بار سخت ترین ضربات دست ما، صداش در نمیاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط داود  | 

ازدکمه “اینتر”، رفیق روزهای عصبانیتمان ممنونیم

که زیر بار سخت ترین ضربات دست ما، صداش در نمیاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط داود  | 

یه آدمایی هستن نه میشه درکشون کرد نه میشه ردشون کرد

همینطوری تو زندگیتن…. زل میزنن به آرامشت؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط داود  | 

دروغگو آدم بدی نیست , چون میداند حقیقت تلخ است

لذا باعث اوقات تلخی مردم نمی شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط داود  | 

. .

خدایا

آخرش نفهمیدم اینجایی که هستم ، تقدیر من است

یا تقصیر من !؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط داود  | 

ظهر یکی از روزهای رمضان بود ....حسین حلاج همیشه برای جزامی ها غذا می برده و اون روز هم ...داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط داود  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 6:0 قبل از ظهر  توسط داود  |